کلاف سردرگم زندگی

  انگشت‌های بلند و کشیده‌اش تند و تند حرکت می‌کرد و نخ‌های کامواییِ رنگی دور آن‌ها می‌چرخید. ساعت‌ها زل می‌زدم به آن دست‌ها که خسته نمی‌شدند از بافتن، آنقدر که چشم‌های من بی‌رمق می‌شد و به خواب می‌رفت. کلاف‌های گِرد روی زمین قِل می‌خوردند و هی کوچک‌تر می‌شدند تا من مشق‌هایم را که مانده بود

از ماهی و جفتش تا ابراهیم گلستان

داستان «ماهی و جفتش» را چند سال پیش خوانده بودم و حتی بارها صدایم را ضبط کردم و به قصه گوش دادم. اما برای خودم هم عجیب است با این کنجکاوی عجیب و غریبی که دارم چرا به دنبال اسم نویسنده نبودم. تا اینکه بعد از مدت‌ها «مدّ و مه» را خواندم و بعد «نامه

چقدر حقوق می‌گیری؟

  حالا ارزش داره؟ روزی چند ساعت کار می‌کنی؟ مگه چقدر می‌دن؟ دخل و خرجت جور میشه؟ به جای این کارا بیا و برو کلاس حسابداری جملات بالا را روزی چند بار از افراد مختلف، آن‌هایی که می‌دانند نوشتن را انتخاب کرده‌ام، می‌شنوم. من کارمند نیستم، شاغل نیستم، گاهی توی مجله‌های اینترنتی می‌نویسم. همین. شاید

آیا می‌توان خوشنویسی را به صورت “خودآموز” یاد گرفت؟

  این نوشته صرفاً تجربۀ شخصی من است. خوشنویسی را با دوره­‌های آموزشی استاد صدری شروع کردم. تقریباً یک ماه در کلاس شرکت کرده و چون آن زمان تنها برای تفریح و سرگرمی می‌نوشتم کلاس را رها و خودم گاه‌گاهی در خانه تمرین می‌کردم. اما این کار فقط خط تحریری مرا ارتقا داد. بعد از

جای خالی نامه‌ها

پیش­نوشت: تقریباً تمام آن­هایی که مرا می­شناسند از علاقه­ام به نامه­نگاری باخبرند. نامۀ زیر که “سهراب سپهری” خطاب به دوستش نوشته را، دوستی که از عشق من به نامه­ها با خبر است برایم فرستاده. دوست داشتم این حالِ خوش را به اشتراک بگذارم. اصل مطلب: نازی «…دارم نگاه می­کنم، و چیزها در من می­روید. در

برای شاهین کلانتری، مرد کلمه‌ها

  یک هفته از همایش متمم گذشته و تقریباً تب و تاب آن خوابیده است. امروز بعد از گذشت این روزها و دیدن بازخوردها تصمیم گرفتم چند خطی برای شاهین بنویسم که عاشق کلمه­هاست. کلمه­ها و عددها. علاقۀ او به واژه­ها آدم را سر ذوق می­آورد. گاهی وقتی حرف می­زند می­بینم از دهانش و گوش­هایش

تاکسی خوانی

  عجله نداشتم و ترافیک کلافه­ام نکرده بود. از ایستگاه مترو حقانی به سمت میدان ونک می­رفتیم و در همین مسیر کوتاه ترافیک عجیب و غریبی را تجربه کردم. راننده ناراحت بود و با لهجه خیلی شیرین کردی غر می­زد. کتاب “شیب” ست گادین و “هشت داستان” ابراهیم گلستان توی کیفم بود. برای اینکه به

حافظ درمانی

  مهر ماه سال گذشته  ماجرایی ذهنم را به شدت مشغول کرده بود و هر چه تلاش می­کردم به نتیجه نمی‌رسیدم. با حالت استیصال شدید حافظ را باز کردم و گفت “هان مشو نومید چون واقف نه­ای از سِر غیب” این شعر تمام روزم را ساخت و حالم را خوب کرد. اما امروز بعد از مدت­ها

کتاب ۱۰۰ صفحه‌ای بخوانیم

    گاهی که از کتاب نخواندن کلافه می­شوم، مثل این روزها، یا گاهی که چیزی ذهن مرا مشغول کرده و نمی­توانم تمرکز کنم، باز هم مثل این روزها، یک کتاب را انتخاب می­کنم و طی چند ساعت آن را تا آخر می­خوانم. در این مواقع معمولاً رمان­های صد صفحه­ای برای من گزینۀ مناسبی است.

چرا خوشنویسی را انتخاب کردم؟

  اولین بار که دست به قلم و مرکب شدم هشت ساله بودم که از سر کنجکاوی به نوشتن روی آوردم همان طور که سرکی به تئاتر و نقاشی و گلدوزی و مجسمه‌سازی و… کشیدم. اما بعد از چند ماه نوشتن را رها کردم و به کارهای دیگر پرداختم. سال‌ها از آن روز گذشت و