علاج درد انتظار

تا بابا به من برسد نیم ساعتی طول می‌کشید. تمام این ۳۰ دقیقه را دور خودم چرخیدم، لباس‌ها را بیخودی جابه‌جا می‌کردم، کانال‌های تلویزیون را می‌چرخاندم و آواز می‌خواندم تا این نیم ساعت تمام شود...

بهترین نوع رهبری

اغلب ما به دنبال کسی هستیم که بگوید چه‌کار کن یا خط و مسیری را نشان دهد. به دنبال این هستیم که کسی بالای سرمان بایستد نه مثل یک رئیس بداخلاق و سختگیر که مثل یک رهبر، و کسی که وقتی اشتباه می‌کنیم جلوی ما را بگیرد...

راز کاغذ سفید

هر وقت یک بوم خالی می‌بینی که به شکل احمقانه‌ای به تو خیره شده و نگاهت می‌کند، با قلم و رنگ بر گوشش بکوب تا از خواب برخیزد. نمی‌دانی که نگاه خیرۀ بوم خالی به هنرمند، چقدر فلج‌کننده است...

هیچ ایده‌ای بزرگ نیست

شاید مثلاً ادیسون با خودش گفته بود چه می‌شد اگر شب‌ها را چیزی غیر از مهتاب روشن می‌کرد؟ یا هدایت وقتی می‌خواست کوزۀ پشت پنجره را جابه‌جا کند با خودش گفت آن دوردست‌ها چه چیزی می‌بینم و همین شروع یک قصه بود...

احتمالاً به این دلیل کار خودت را دوست نداری…

آدم است دیگر هی دلش می‌خواهد ساعت یا گوشی را پرت کند گوشه‌ای یا صدای آن را خفه کند و چند دقیقه بیشتر بخوابد. با خودش می‌گوید چرا باید این وقت صبح دل از رختخواب بکنم و راهی جایی شوم که دوستش ندارم...

وقتی کنترل دست تو نیست

بی‌مقدمه برایشان نوشتم: من خوشحال‌ترین آدم روی زمینم، شما هم خوشحال باشید. برایم نوشتند: در این شرایط تو خوشحال نیستی تو دیوانه‌ای. آدم یا باید خیلی بی‌خیال باشد که به اوضاع امروز اهمیت ندهد یا دیوانه. خب من شاید یک آدم بی‌خیال و دیوانه باشم اما خوشحال...

استعاره‌هایی که جان گرفتند

انگار چیزی وارد زندگی‌اش شده بود که تابه‌حال آن را نمی‌شناخت. تصمیم داشت شکار کند. هر چه می‌تواند را به چنگ بیاورد. چراغ‌قرمز طولانی چهارراه ولی‌عصر فرصتی شده بود تا به‌دقت آدم‌ها را نظاره کند. هر آدمی یک استعاره است...

نظم شخصی برای نویسنده‌ها

می‌گفت خیلی حوصله داری که این‌قدر همه‌چیز را مرتب کنار هم می‌چینی. می‌گفت هنرمند را چه به نظم؟ باید میان کتاب‌ها و کاغذها غلت بزنی تا بتوان تو را نویسنده نامید. باید کاغذ پاره دوروبرت فت و فراوان باشد تا بتوان گفت نوشتن بلدی. بی‌خیال این‌همه حرف‌های بی‌سروته، کتاب‌ها را دانه‌دانه دستمال می‌کشیدم...