با استعدادترین دختر جهان

چند روز پیش در نشست گفتگو دربارۀ کتاب «طرز فکر» در مدرسه۱۰ در خصوص تفکر رشد و تفکر ثابت صحبت شد و آن جا بود که دیدم همه از موضوعی واحد به نام استعداد حرف می‌زنند. راجع به اینکه همیشه افراد از دوران کودکی به بهانه نداشتن استعداد از کارهایی که دوست داشته‌اند، باز مانده‌اند

جهان بدون ادبیات

  من از جهان بدون ادبیات می‌ترسم. جهانی بدون شعر، بدون غزل، بدون عشق و بدون راز. جهان مطلق، پر آشوب و پر از خشم. جهانی بی‌نیاز از اشک و خاطره. آن‌جا که کلمه‌ای نباشد تا عاشقانه‌ها سطر شوند‌، نامه شوند، شعر و غزل شوند و سوی یار روانه. بدون ادبیات کجای فلسفه، ریاضی، منطق

داستان کوتاه بخوانیم

  عموماً به افرادی که به کتاب خواندن علاقه دارند اما به هر دلیلی این کار را به تعویق می‌اندازند و البته دلیل اصلی آن‌ها کمبود وقت است، پیشنهاد می‌کنم داستان کوتاه بخوانند. شروع مسیر کتابخوانی با داستان کوتاه به دلیل اینکه به زمان زیادی نیاز ندارد بهانه کمبود وقت را خنثی می‌کند. می‌توانیم در

هجرت کن، برو

پیش‌نوشت: پست‌های «مسیر من» را به درخواست سینا شهبازی عزیز می‌نویسم که به دنبال یافتن مسیر زندگی‌اش است. وقتی درسم در مقطع کارشناسی تمام شد و از بروجرد دوست‌داشتنی به شهر و دیار خودم برگشتم دنیایی آرزو و رؤیا ذهن مرا پر کرده بود. سرشار از امید بودم و انگیزه. برگشتم که طرحی نو در زندگی‌ام

چرا نامه می نویسم؟

  «ادبیات واقعی همین نامه‌ها هستند که در لحظه زاده می‌شوند و می‌میرند» -بهمن فرسی   با خودم که مرور می‌کنم می‌بینم هر بار که خواستم پیامی را راجع به هر موضوعی به کسی منتقل کنم نامه نوشته‌ام. برای تشکر، اظهار خشم، ابراز محبت یا کار و درس و حتی گاهی برای خودم هم نامه

آیا در مسیر درست قرار داریم؟

  به گمانم وقتی از لحظات زندگی خود لذت می‌بریم یعنی در مسیر درست قرار داریم. وقتی برای رسیدن به اهدافمان با موانع می‌جنگیم و آن‌ها را از سر راه خود برمی‌داریم یعنی در مسیر درست قرار داریم. اگر همه سختی‌ها را به جان بخریم و عوامل بیرونی ما را دلسرد نکنند راه درستی را

۵ نکته برای افزایش بهره‌وری

  دغدغۀ این روزهایم مدیریت زمان است و افزایش بهره‎وری. با بالا رفتن حجم کارهایم و زمان محدودی که دارم با آزمون و خطا و جستجوی فراوان و گفتگو با برخی از دوستان عزیزم به نکاتی رسیدم که به فضای ذهنی من نظم بیشتری داد. از این رو تصمیم گرفتم تعدادی از آن‌ها را منتشر

دویدن با یوزپلنگان بیژن نجدی

  بیژن نجدی را با داستان گیاهی در قرنطینه شناختم. قصه‌ای که آنقدر عمیق گذشته و حال را به هم پیوند می‌دهد که چندین و چند بار آن را خواندم و از آنجا که به هیچ‌کدام از کتاب‌های نجدی دسترسی نداشتم سه سال با همین داستان زندگی کردم تا به “یوزپلنگانی که با من دویده‌اند”

از قانون جذب تا توسعۀ فردی

  طی شش ماه گذشته ۱۶۰ بار از قانون جذب نوشته‌ام. هر چند روز اول که پیشنهاد نوشتن دربارۀ این قانون را پذیرفتم هیچ چیزی از آن نمی‌دانستم و برای نوشتن هر مطلب باید ساعت‌ها وقت می‌گذاشتم، اما شروع کار جدی من به نوعی با قانون جذب بود. بر خلاف چیزهایی که از این قانون

چرا نویسندگی؟

  روزی که مادرم کاغذ و قلمی به دستم داد و گفت بنویس هنوز مدرسه نمی‌رفتم. شروع کردم به نامه‌نگاری با برادرانم که در شهر دیگری مشغول به تحصیل بودند. آن جا فهمیدم برای حرف زدن صفحۀ سفید کاغذ خیلی مناسب‌تر است و نوشتن‌های من از هر دری شروع شد. بعد از آن دفترچه‌های کوچکی