دسته: توسعه فردی

بهترین نوع رهبری

اغلب ما به دنبال کسی هستیم که بگوید چه‌کار کن یا خط و مسیری را نشان دهد. به دنبال این هستیم که کسی بالای سرمان بایستد نه مثل یک رئیس بداخلاق و سختگیر که مثل یک رهبر، و کسی که وقتی اشتباه می‌کنیم جلوی ما را بگیرد...

هیچ ایده‌ای بزرگ نیست

شاید مثلاً ادیسون با خودش گفته بود چه می‌شد اگر شب‌ها را چیزی غیر از مهتاب روشن می‌کرد؟ یا هدایت وقتی می‌خواست کوزۀ پشت پنجره را جابه‌جا کند با خودش گفت آن دوردست‌ها چه چیزی می‌بینم و همین شروع یک قصه بود...

احتمالاً به این دلیل کار خودت را دوست نداری…

آدم است دیگر هی دلش می‌خواهد ساعت یا گوشی را پرت کند گوشه‌ای یا صدای آن را خفه کند و چند دقیقه بیشتر بخوابد. با خودش می‌گوید چرا باید این وقت صبح دل از رختخواب بکنم و راهی جایی شوم که دوستش ندارم...

وقتی کنترل دست تو نیست

بی‌مقدمه برایشان نوشتم: من خوشحال‌ترین آدم روی زمینم، شما هم خوشحال باشید. برایم نوشتند: در این شرایط تو خوشحال نیستی تو دیوانه‌ای. آدم یا باید خیلی بی‌خیال باشد که به اوضاع امروز اهمیت ندهد یا دیوانه. خب من شاید یک آدم بی‌خیال و دیوانه باشم اما خوشحال...

نظم شخصی برای نویسنده‌ها

می‌گفت خیلی حوصله داری که این‌قدر همه‌چیز را مرتب کنار هم می‌چینی. می‌گفت هنرمند را چه به نظم؟ باید میان کتاب‌ها و کاغذها غلت بزنی تا بتوان تو را نویسنده نامید. باید کاغذ پاره دوروبرت فت و فراوان باشد تا بتوان گفت نوشتن بلدی. بی‌خیال این‌همه حرف‌های بی‌سروته، کتاب‌ها را دانه‌دانه دستمال می‌کشیدم...

مثل آب باش

این روزها با حرف‌های منفی زیادی مواجه می‌شوم. با «نمی‌توانی»‌ها، «نمی‌شود»ها و هزارتا «نه» دیگر. فکر می‌کنم این هم از مقاومت‌های زندگی است وقتی تصمیم می‌گیریم راهی را برویم که از نظر بقیه سخت است و صعب، و گاهی همۀ آن بقیه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا ما را از هدف دور کنند...

نمی‌توانی «نه» بگویی؟

شاید نباید بله را می‌گفتم اما گفتم و این تازه شروع ماجرا بود. غذا که می‌خوردم فکر می‌کردم حالا که هفته‌ای سه چهار ساعتم را باید بگذارم برای کاری که هیچ برنامه‌ای برای آن نداشته‌ام چه خواهد شد. توی خواب می‌دیدم به آنی تمام هفته‌ام تمام‌ شده و من به هیچ‌کدام از کارهای موردعلاقه‌ام نرسیده‌ام...