دسته: نوشتن

وقتی ایده‌ها قهر می‌کنند

این نه، خیلی کار دارد… این‌یکی هم حیف می‌شود اگر الآن بنویسم… تیتر به این خوبی را نباید به این زودی نوشت باید حسابی آن را چلاند… همین‌طوری دانه‌دانه نوشته‌ها و ایده‌ها و تیترها کنار رفت تا دستم خالی شد. هیچ‌چیزی برای نوشتن نداشتم. انگار که مغزم تهی شده بود. تصمیم گرفتم دوباره برگردم و

مناظره چه کمکی به ما می‌کند؟

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست… (+) بیت اول شعری از پروین اعتصامی که برای همۀ ما آشناست چراکه دوران مدرسه آن را حفظ کرده و بارها سر کلاس با صدای بلند خوانده‌ایم. بعدها رسیدیم به گفتم غم تو دارم… به کجا چنین شتابان…

چرا باید روزی ۱۰۰۰ کلمه بنویسیم؟

اول قرار بود شق‌ورق بنشینیم پشت لپ‌تاپ و یک فایل ورد باز کنیم، فونت دلخواه را از بین آن همه‌ای که هست و دانلود کرده‌ایم برداریم و با تیتر کتاب سال بدون فکر کردن هر چه دلمان می‌خواهد را توی آن بنویسیم. حدود سی نفر این تمرین پیشنهادی را دریافت کردند و از همان روز

چرا باید داستان خودمان را بگوییم؟

  توی اتاق نشست و وسیله‌هایش را با عصبانیت پرت کرد روی تخت و شروع کرد به غر زدن. با خودش زمزمه‌کنان چیزهایی می‌گفت و از لابه‌لای تمجمج او کمی از موضوع را فهمیدم. آرام که گرفت و یک گوشه نشست داستان سال‌های گذشتۀ خودم که شبیه بود به مشکل او را تعریف کردم و گفتنِ

نوشتن چگونه ما را جذب می‌کند؟

وقتی موضوع قانون جذب را پیشنهاد دادند گفتند می‌دانیم موضوع زردی است اما برای شروع همین را کار کن. ناشی بودم و بدون تجربه. حالا هم باید در مورد چیزی می‌نوشتم که در همان میدان کاج برای اولین بار شنیده بودم اسمش را. وقتی به خوابگاه برگشتم شروع کردم به جنگ با گوگل. قانون جذب

شما هم دوست دارید نوشته‌هایتان نقد شود؟

اولین نوشتۀ مثلاً جدی و رسمی خودم را جلوی چشمم گذاشته بودم و دنبال کسی می‌گشتم تا آن را بخواند و نقد کند. شماره‌های گوشی را بالا و پایین می‌کردم، صفحۀ اینستاگرام را زیرورو و گوگل را خسته. تصمیم گرفتم دو سه بندی را که به‌زحمت و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره

بخش‌هایی جذاب از مصاحبۀ هاروکی موراکامی

شنیدن قصۀ زندگی آدم‌ها را دوست دارم. اینکه بنشینم پای حرف‌های بقیه و برایم از خودشان بگویند. ازآنچه در زندگی‌شان گذشته، خوشی‌ها، غم‌ها و… سؤال زیاد می‌پرسم. به‌خصوص وقتی پای صحبت پیرزن‌ها و پیرمردها می‌نشینم. می‌خواهم که از دوران جوانی و مسیری که طی کرده‌اند بگویند. از عاشق شدنشان. رفت و آمدهاشان. اتفاقات سادۀ زندگی‌شان

چرا نباید بعضی شعرها را منتشر کرد؟

یادم آید که مرا شراب نابی خواندی گفتمت حال چرا شراب نابم خوانی گفتا که وجود تو مرا مست و حیران کند همچون که نبودنت مرا نیست و ویران کند زهرا مؤمنی این روزها با خواندن شعرهای جدید، آن‌هایی که موزون هستند با قالب غزل که رواج بیشتری دارد بین شاعرهای جوان به این نمونه‌ها

یک راه خوب برای عشق‌ورزی

ممکن است وقتی از هم خداحافظی می‌کنید و هرکدام راه خیابان را پیش می‌گیرید به سمتی که می‌خواهید، حرف‌هایی از پستوی ذهنتان بیرون بزند که مجال گفتنش را نیافته‌اید. یا وقتی تلفن را قطع می‌کنید و از شنیدن صدایش کیفورید ناگهان کلمه‌ها و جمله‌هایی که از آن مکالمۀ کوتاه یا بلند جامانده‌ حمله‌ور می‌شوند. در

آیا ساده‌نویسی مشکل است؟

مشغول خواندن نوشتۀ یکی از دوستانم بودم که این نکته به ذهنم رسید: چرا در تلاشیم که متن خود را سرشار کنیم از آرایه‌ها و کلمات عجیب‌وغریب؟ شاید در ذهنمان این می‌گذرد که هر چه شاعرانه‌تر، زیباتر. گاهی می‌پنداریم اگر شاعرانه‌ بنویسیم متن زیبا و جذابی خواهیم داشت. درحالی‌که وقتی تمام متن ما را آرایه‌ها