دسته: نوشتن

بازی با زاویۀ دید چطور نوشتن را برای شما لذت‌بخش می‌کند؟

کتاب «درک یک پایان»، اثر جولین بارنز را که می‌خواندم ناخودآگاه ذهنم با زاویۀ دید نویسنده درگیر شد. البته در این رمان بازی با زاویۀ دید وجود ندارد اما دلم خواست بعضی از قسمت‌های آن را با نگاه دیگری بنویسم. مثلاً در این قصه که راوی اول‌شخص است، سعی کنم دوم و سوم شخص را

چگونه‌ نوشته‌هایمان را صیقل بزنیم تا خواندنی‌تر شوند؟

گاهی فکر می‌کنیم وقتی تمام توانمان برای نوشتن جمع شد و قدرتِ گرفتنِ قلم توی دست‌هایمان را پیدا کردیم، زمانی که اعتمادبه‌نفسمان بالا رفت و ترسمان از صفحۀ سفید ریخت و اولین پیش‌نویس شعر، مقاله، پست وبلاگ، داستان، رمان یا هر نوشتۀ دیگری شکل گرفت و کلمه‌ها کنار هم جا خوش کردند دیگر کار تمام

چطور یک گفتگوی خواندنی بنویسم؟

هر بار کتابی می‌خوانم که بخش‌هایی از آن دیالوگ‌های نابی دارد به اهمیت این نوع نوشتن بیشتر پی می‌برم. چراکه مهارت نوشتن گفتگوهای جذاب و تأثیرگذار نه‌تنها در امر نوشتن که در تمام زوایای زندگی و ارتباطات مهم و کاربردی است. گفتگو نویسی می‌تواند در انواع نوشته‌ها از داستانی و شعر گرفته تا مقاله و

نویسندگان چگونه جهان را تغییر می‌دهند؟

با خودم فکر می‌کردم چرا بعد از گذشت چند قرن آموزه‌های گلستان و بوستان سعدی دهان‌به‌دهان می‌چرخند و غزل‌های حافظ روح‌نوازند. چطور می‌شود که رمان‌ها و مقاله‌هایی از سال‌های دور هنوز الهام‌بخش و راه‌گشا هستند. حتی درگیریم با کتیبه‌هایی که به ‌جا مانده از دورانی که نمی‌توانیم حدس بزنیم چه می‌گذشته بر مردمانش، که دست

چگونه نگوییم، نشان بدهیم؟

«او عصبانی بود، فریاد می‌کشید، از شدت خشم صورتش سرخ شده بود» دست‌هایش را مشت کرده بود. ناخن‌هایش توی پوستش فرومی‌رفت و چهره‌اش برافروخته بود. می‌خواست فریاد بزند اما به فشردن دندان‌هایش به هم بسنده کرد. همان‌طور که از چشم‌هایش آتش می‌ریخت دست‌های مشت شده‌اش را روی میز کوبید و با یک حرکت هر چه

انجمنی شگفت‌انگیز و باورنکردنی

هر آنچه در دنیای نویسندگی انجام داده‌ام با هدف گسترش روابط بوده، نه کاهش آن. -تونی موریسون خیلی وقت‌ها وقتی حرف از نوشتن می‌شود عده‌ای نویسندگان را افرادی منزوی و علاقه‌مند به‌ تنهایی و درون‌گرا می‌دانند که با کسی انس نمی‌گیرند. کسانی که خودشان را در اتاقی پر از کتاب حبس کرده‌اند و با هیچ

۶ ویژگی یک ویراستار خوب

  خیلی آهسته شروع کردم به کار ویرایش. خودم هم نمی‌دانم چه شد و چه اتفاقی افتاد. شاید حساسیتم به کلمه‌ها و عشق بی‌حدومرزم به زبان فارسی مرا به این ورطه کشاند. هر چه بود و هست خوشحالم که هرروز ساعاتی را به این کار اختصاص می‌دهم و مدام در تلاشم که کلمات جدید را

چه زمانی نباید ترجمه کنیم؟

دوران نوجوانی تقریباً روزی یک کتاب می‌خواندم. وقتی وارد کتابخانۀ کوچک شهرمان می‌شدم مستقیم می‌رفتم سراغ بخش داستان و رمان فارسی و جوری از کنار قفسۀ خارجی‌ها می‌گذشتم انگار که اگر نگاهم به آن‌ها می‌خورد باید توی رودربایستی یکی دو تا کتاب برمی‌داشتم و به خانه می‌بردم. با کارهای ترجمه اصلاً ارتباط نمی‌گرفتم. نمی‌دانم چرا

قانون‌شکنی هنرمندانه

عده‌ای، زندگی در یک چارچوب مشخص با قانون‌های از پیش تعریف‌شده را دوست دارند و نمی‌خواهند آن‌ها را بشکنند. برای این دسته، زندگی خوب یعنی داشتن یک دستورالعمل مشخص و رفتن در مسیری بدون مخاطره. البته من با این نگاه مشکلی ندارم. بر این باورم که یک سری قوانین باید وجود داشته باشد تا زندگی

چگونه از شر نوشتن خلاص شویم؟

می‌خواهی بنویسی، قلم توی دستانت نمی‌ماند. ذهنت تهی از کلمات می‌شود و انگار طنابی دور گردنت مدام راه نفست را تنگ‌تر می‌کند. می‌خواهی بنویسی، گُر می‌گیری. آن‌قدر که صد لیوان آب خنک هم چاره نمی‌شود. می‌خواهی بنویسی کاغذ، رنگ به خود نمی‌گیرد و جمله‌ها جان ندارند. انگار شَرّ نوشتن تو را گرفته. هیچ نقاشی با