اگر طبع شعرتان را از دست داده‌اید…

4.33/5 (3)

مرتضای نازنین

سلام

می‌دانی در روز چند نفر از من می‌پرسند که طبع شعرم را از دست داده‌ام؟ یا طبع شعر دارم یا ندارم؟

تا همین امروز فکر می‌کردم طبع شعر چیزی نیست که از بین برود و چشمه‌ای است که همیشه می‌جوشد حالا گاهی کم گاهی زیاد؛ اما همیشه آب دارد.

تا اینکه دیدم نه، چشمۀ طبع شعر برخی نه‌تنها آبی ندارد که اطرافش از خشکی ترک ترک هم شده.

من به آن‌ها می‌گفتم باید بخوانی. تا می‌توانی شعر بخوانی و بگذاری دوباره جاری شوی. زندگی ببخشی. روح داشته باشی و کلمه‌ها رقص‌کنان دور سرت بچرخند.

طبع شعر هم همان وحی و الهامی است که همه می‌گویند باید بنشینی تا به سراغت بیاید اما من می‌گویم این ماییم که باید به دنبالش بدویم. نه از خودم که حرف همۀ آن‌هایی است که با استمرار و صبر شاهکارهایی خلق کرده‌اند بی‌مانند.

بگذار حالا پیش تو اعتراف کنم. مدتی بود فلج شده بودم و هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم بنویسم و سوی چراغ این خانه دیگر رمقی نداشت و به پت‌پت افتاده بود.

یک روز که می‌خواستم پیامی بنویسم برای دوستی ناخودآگاه شعر بود که می‌آمد. کلمه‌ها شعر شدند و چنان بال‌بال می‌زدند برای نشستن روی کاغذ که تمام تنم را التهاب گرفته بود.

اما مدتی است که شعر می‌نویسم. نه حالا غزل‌هایی استوار یا بندهایی مستحکم. مهم این است که هرروز یک پله بالاتر می‌روم. اصلاً تو بگو نیم پله همین خودش مایۀ شادمانی نیست؟

الان که دارم این نوشته را سروسامان می‌دهم می‌توانم با قاطعیت بگویم که تنها راه بیدار کردن طبع شعر و پروار کردن ذوق و قریحۀ شاعری «نوشتن شعر» است و بس.

برای نوشتن هم باید تجربه کنیم. شاعر باشیم. نه اینکه برای ساختن تجربه‌های عجیب‌وغریب خودمان را به درودیوار بکوبیم. مگر همین زندگی عادی و معمولی ما هزار تجربۀ بزرگ و کوچک به همراه ندارد؟

شعر در بازی‌های کودکی، در قهقهه‌های بی‌دلیل، در پریدن از جوی آب، در نگاه نمناک مادر به هنگام بدرقه، در دست‌های دو دلداری که به هم چفت شده‌اند، در بیابان برهوتی که جز مار و عقرب ندارد، در آسمانی که پر از ابرِ اندوه است، در صدای کشیده شدن جاروی رفتگر محل روی آسفالت‌های آفتاب‌خورده، در گریه‌های از سر درماندگی و همۀ آن چیزهایی که بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذریم نهفته.

شاعر اگر باشیم همه را سوختی می‌کنیم برای حرکت طبع شعری که به گمانمان از حرکت ایستاده.

ریلکه می‌گوید: «اگر زندگانی روزانۀ شما در نظرتان حقیر می‌نماید تهمت ناچیزی بر آن نبندید. تهمت بر شماست که چندان شاعر نیستید تا جلال و جمال آن را دریابید. پیش هنرآفرین هیچ‌چیز و هیچ‌جا ناچیز و سرسری نیست…»

مرتضی، همین بابا چقدر شعر داشت که قصه‌های واقعی پشت آن‌ها پنهان بود؟

تو هم اگر بال‌های نازک پروانۀ طبعت بسته شده قلم و کاغذ را برداد و همین الان شروع کن.

 


کانال تلگرام چگونه شاعر شویم؟

آیا این مطلب برای شما مفید بود؟

1 2 3 4 5

۷ نظر

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *