نویسنده: زهرا شریفی

برای رهایی از ویرایش موقع نوشتن چه‌کار کنیم؟

پس از مرور نوشته‌های نیمه‌تمام یا آن‌هایی که از میانه راهشان را کج کرده بودند به سمت موضوعی دیگر فهمیدم همان‌جایی که نوشته از مسیر اصلی منحرف شده به این فکر می‌کردم که جمله را چطور به پایان ببرم یا فلان کلمه اصلاً مناسب است یا نه...

چرا باید رمان بخوانیم؟

فکر می‌کنم همۀ ما روح ماجراجویی داریم. حالا بعضی کمتر بعضی بیشتر. عده‌ای هم که کلاً این روحیه را گذاشته‌اند گوشه‌ای و به زندگی عادی خودشان می‌پردازند. ماجراجویی خودْ ذهن آدم را به چالش می‌کشد. سؤال پیش می‌آورد و آدم را درگیر می‌کند با آنچه شاید برای دیگری ساده و پیش‌پاافتاده باشد...

شما با نوشته‌های خود چه می‌کنید؟

برای همۀ ما پیش آمده که نوشتن متنی را شروع می‌کنیم اما به هزار و یک دلیل ادامه نمی‌دهیم. یا به نظرمان خوب پیش نمی‌رود یا موضوع را دوست نداریم یا شاید هم ذهنمان مسدود می‌شود. این‌طور مواقع چه‌کار می‌کنید؟

۳ چیزی که هر نویسنده‌ای باید از خودش بپرسد

تمام روز درگیر این بودم که تو و منِ نویسنده قبل از نوشتن، باید چه چیزهایی از خودمان بپرسیم و چه چیزی را در خودمان پرورش بدهیم؟ چه سؤال‌هایی درست است و می‌تواند ما را در مسیر بهتری قرار بدهد؟

نوشتن سخت است چون…

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم آن‌ها که زیاد می‌نویسند و نوشتن برایشان دغدغه‌ای بزرگ است همین‌که قلم را روی کاغذ می‌گذارند کلمه است که می‌ریزد از نوک آن. یا همین خودمان که حالا داریم در مسیر نوشتن تاتی تاتی می‌کنیم، شده که بگوییم من از پس این کار برنمی‌آیم و نمی‌توانم بنویسم. اما آیا نوشتن سخت است؟

آیا از نوشتن ناگزیری؟

از من می‌پرسید که شعرهای شما خوب است یا نه؟ این نکته را از من می‌پرسید حال‌آنکه پیش از من از دیگران پرسیده‌اید. شعرهای خود را به مجله‌ها می‌فرستید و آن‌ها را با شعر دیگران می‌سنجید و چون بعضی روزنامه‌ها از نشر مشق‌های شعری شما خودداری می‌کنند غمگین می‌شوید...

اگر طبع شعرتان را از دست داده‌اید…

تا همین امروز فکر می‌کردم طبع شعر چیزی نیست که از بین برود و چشمه‌ای است که همیشه می‌جوشد حالا گاهی کم گاهی زیاد؛ اما همیشه آب دارد. تا اینکه دیدم نه، چشمۀ طبع شعر برخی نه‌تنها آبی ندارد که اطرافش از خشکی ترک ترک هم شده...

مثل نویسنده کتاب می‌خوانی یا خواننده؟

مثلاً همین خودِ تو. وقتی با هم به تماشای فوتبال می‌نشینیم من درگیر این هستم که درنهایت این قر و فری که بازیکن به خودش می‌دهد و از این طرف زمین به آن طرف می‌رود در نهایت می‌خواهد به کجا برسد؟ حالا با بردوباخت هم ممکن است غمگین شویم یا شاد...

مرزهای هنر کجاست؟

سال ۲۰۰۸ تورنتو بودم. یکی از عصرهای پاییزی توی خیابان قدم می‌زدم که بدون قصد خرید و کاملاً اتفاقی وارد مغازه‌ای شدم که صفحه‌های موسیقی می‌فروخت.بعد از شنیدن چند قطعه، ناگهان یکی از آن‌ها به‌شدت به دلم نشست. نه از نوع موسیقی‌اش چیزی می‌دانستم نه زبانش را می‌فهمیدم...