دسته: سبک زندگی

چرا به کلمه‌ها نیاز داریم؟

«هر کلمه یک چمدان است که ما ایده‌ای را در آن می‌گذاریم، و سپس آن را به شخص دیگری انتقال می‌دهیم.» -ناشناس نوشت: «تنبل شدی» جا خوردم چون تنبلی برایم معنی ندارد و این واژه برای لحظه‌ای مرا به فکر فرو برد. همین ماجرای ساده من را بر آن داشت تا از کلمه‌ها بنویسم، به […]

وابستگی به یک سایت

باید یک طرح می‌نوشتم برای مجله‌ای که قرار بود همکاری کنم با آن‌ها. طرحی برای توسعه. تازه وارد این فضا شده بودم و اصلاً هیچ ذهنیت و پیش‌زمینه‌ای نداشتم. شروع کردم به جست‌وجو و چرخیدن میان کارهای مشابه اما هر چه بیشتر می‌گذشت سردرگم‌تر می‌شدم. می‌نوشتم و تأیید نمی‌شد. وقتی ماجرا را برای رفیقی که […]

آنچه مرا نکشته است

نوشت: «تو سمج و فضولی.» برای خودم نوشتم: «زهرا سرسخت و کنجکاو است.» کلمات و عبارات ظاهراً منفی، که دیگران در مورد من به کار می‌برند، در هر شرایط و موقعیت و با هر منظوری که باشد، را به اصطلاحی مثبت برمی‌گردانم و سعی می‌کنم همان را در خودم تقویت کنم. توی ذهن خودم مصداق‌های […]

جمله‌برداری

نوشت: « تو بیش از توان جسمی‌ت فعالیت می‌کنی» -« کسی که کتاب نمی‌خونه چطور می‌تونه یه اثر فاخر رو از غیر فاخر تشخیص بده؟» -« کاش شام رو پیش ما می‌موندی» -« دلم می‌خواست بعد مرگ مادرم با من همدل‌تر بودی» -«چقدر رنگ توی زندگی تو جریان داره» -«برای تمام متن‌هات طرح می‌زنم.» -«توی […]

نجات رابطه از جمود

همیشه با خودم فکر می‌کردم رابطه‌ها متر و معیاری ندارند. همین که دو طرف از هم توقعی نداشته باشند، البته انتظارات خارج از چهارچوب، کافی است و دوستی‌ها به این شکل می‌توانند تا ابد پایدار و جاری بمانند. مدتی است به شکل دوستی‌های خودم نگاه می‌کنم و هر کدام که برایم ارزشمند است را از […]

شاد باش و دیر زی

  «خنده یک زبان جهانی است. پدیده‌ایست منحصربه‌فرد که در هر فرهنگی اتفاق می‌افتد و به شما کمک می‌کند که با تأکید بر اشتراکات به فراتر از مرزهای فرهنگی بروید.» -ناشناس   گاهی فکر می‌کنیم شاد بودن خیلی سخت است و دیر به دست می‌آید. چرا؟ چون شادی ما وابسته است به عوامل بیرونی، وابسته […]

بنویس تا اتفاق نیفتد

  «مامان دلش نمی‌خواهد من کارخانۀ حباب‌سازی داشته باشم؛ چون ترکیدن حباب‌ها روی فرش هم کثیف‌کاری است و هم بوی بدی راه می‌اندازد، از فردا کارخانه به حیاط منتقل می‌شود شاید مامان دیگر چیزی نگوید» «سمانه با من بازی نمی‌کند؛ چون نمی‌تواند مثل من بدود شاید باید کمتر بدوم» «نرگس دوست ندارد من به رنگ […]

عشق در لحظه

بعد از دیدن فیلم روی راه شیری، ذهنم مشغول شد به تمام رابطه‌هایی که اطرافم می‌دیدم که گاهی عاشقانه بود و گاهی هم نه. به آن‌ها که پایدار بودند و به بعضی که از میانۀ راه یک جایی محو می‌شد و گم. چیزی که بعد از تماشای این فیلم و با توجه به معدود رابطه‌هایی […]

بیایید غیبت کنیم

  خیلی خوب است که گاهی بنشینیم و غیبت کنیم، حرف بزنیم، گله کنیم، بخندیم و عصبانی شویم حتی. یک بغل سبزی برای پاک کردن، همراهی همسایه‌ها و یک روز تعطیل. اما نه، به این امکانات که سخت فراهم می‌شوند هیچ نیازی نیست. یک کاغذ و قلم یا باز کردن فایل ورد کافی است. یکی […]

جدی گرفتن رؤیاها

نوشتۀ آخر وبلاگ قبلی‌ام را خیلی دوست دارم و گاهی برای مرور دوران نوجوانی‌ام آن را می‌خوانم. افسوس که بلاگفا طی اقدامی ناگهانی، چند سال ذوق و شوقی که با کلمه‌ها روی صفحۀ مانیتور تخلیه می‌شد را از بین برد. هر چند حالا شاید ارزشی نداشته باشند و حتی خنده‌دار به نظر برسند اما همۀ […]