چرا باید رمان بخوانیم؟

3/5 (2)

سیزده چهارده‌ساله که بودم ولع زیادی به خواندن داستان و رمان داشتم. میان شلوغی آن روزها تنهایی بزرگی حس می‌کردم که داستان‌ها این فضای کمی وسیع و عمیق را پر می‌کردند. در محلۀ ما و حتی شهر کوچکمان کتاب‌فروشی زیادی نبود که آن‌ها هم کتاب‌های درست و درمانی نداشتند. برای همین دست به دامان کتابخانه‌های عمومی بودیم. هر صبح خروس‌خوان راهی کتابخانه می‌شدم و چندتایی داستان و رمان توی کیفم می‌گذاشتم و تا فردا صبح که همه را خوانده و باز پس می‌بردم.

آن روزها تنها لذت زندگی من همین بود.

اما نمی‌دانستم چرا رمان می‌خوانم. چرا داستان‌ها باید مرا تا صبح بی‌تاب کنند برای رفتن به کتابخانه؟

تا همین چند وقت پیش هم نمی‌دانستم. عشق است دیگر. عشق که چرا ندارد.

برای من هم چرایی خواندن رمان سؤالی بیهوده بود.

یک نیاز درونی مرا به سمت کتاب‌ها می‌کشاند. انگار داستان‌ها مرا به خود می‌خواندند.

در این نوشته نمی‌خواهم روی منبر بروم و بگویم ایهاالناس رمان بخوانید که آگاهتان می‌کند و اگر نخوانید چقدر از دنیا عقبید.

می‌خواهم از تجربۀ شخصی خودم بنویسم.

فکر می‌کنم همۀ ما روح ماجراجویی داریم. حالا بعضی کمتر بعضی بیشتر. عده‌ای هم که کلاً این روحیه را گذاشته‌اند گوشه‌ای و به زندگی عادی خودشان می‌پردازند.

ماجراجویی خودْ ذهن آدم را به چالش می‌کشد. سؤال پیش می‌آورد و آدم را درگیر می‌کند با آنچه شاید برای دیگری ساده و پیش‌پاافتاده باشد.

پس بخواهیم، نخواهیم سؤال‌های زیادی همیشه توی ذهنمان هست که پاسخشان را نه جایی می‌بینیم و می‌خوانیم و نه دلمان می‌خواهد از کسی بپرسیم.

پاسخ خیلی از این سؤال‌ها را آدم‌های دیگری زندگی کرده‌اند و آن‌ها را زیسته‌اند. یا حتی زندگی ما و تجربه‌های مختلفی که داریم پاسخی باشد برای سؤال‌های دیگران.

من هم مثل خیلی از شما پر از سؤالم. پر از پرسش‌هایی که توی ذهنم می‌چرخند و مدت‌ها با خودم حمل کرده‌ام؛ اما نپرسیدم. ننوشتم و گوشۀ ذهنم نگه داشتم.

یک شب که همین میل عجیب‌وغریبم به خواندن داستان و رمان جوشیده بود و در تاریکی اتاق با نور کمی که از گوشۀ تختم به صفحه‌های کتاب می‌تابید، می‌خواندم.

خورخه کاره راگومز پاسخ سؤال مرا میان گفتگوهای شخصیت‌ها داد.

می‌دانم اگر هزار سال هم می‌گشتم جوابی برای این سؤال پیدا نمی‌کردم. راحت شدم. نفس عمیقی کشیدم. انگار باری سنگین روی دوشم بود که زمین گذاشتم.

هنوز هم گاهی سرگذشت شخصیت‌های کتاب را مرور می‌کنم و به جواب سؤالم می‌رسم و لبخند می‌زنم.

از آن شب حدود دو سال گذشته.

درخت سؤال‌های من ریشه‌دارتر شده و شاخ و برگش بیشتر شده.

همین هفتۀ پیش بود که آناکارنینا را می‌خواندم. این بار سرگذشت یکی از شخصیت‌های کتاب آن‌قدر به مشکلی که چند سال است با آن دست‌به‌گریبان هستم نزدیک بود که نه‌تنها پاسخ سؤالم را گرفتم بلکه یک راه‌کار عملی هم یافتم.

شخصیت‌های رمان آناکارنینا قرن نوزدهم در روسیه می‌زیسته‌اند من در این زمان در همین ایران خودمان.

اما اتفاقی که چند قرن پیش رخ داده توانسته به من پاسخی دهد که شاید به‌راحتی دست‌یافتنی نبود.

همین است که نمی‌توانیم برای ادبیات مرزی مشخص کنیم.

پشت هر داستانی یک نفر نشسته، یک زندگی جریان دارد. کسی یا کسانی هستند که راهی را می‌روند که از یک جایی با مسیر ما یکی می‌شود یا اگرنه مثل تابلوی راهنما مسیر جدیدی را نشان می‌دهد.

مگر نه اینکه من و دخترکی که در کتاب آناکارنینا می‌زیست یک تجربۀ مشابه داشتیم اما راهی که انتخاب کردیم خیلی متفاوت بود و حالا فکر می‌کنم چقدر خوب است که من هم مثل او پیش بروم.

ما با خواندن رمان همین‌طور که روی کاناپه لم داده‌ایم و لیوان چای را در دستانمان گرفته‌ایم، یا پشت میز نشسته‌ایم و کتاب جلویمان باز است بدون اینکه تکان بخوریم تجربه‌های دیگران را تصاحب می‌کنیم.

تجربۀ شکست، شادی، عشق، تنهایی یا حتی تجربه‌هایی که شاید هیچ‌وقت نه بخواهیم و نه برایمان اتفاق بیفتد مثل رسوایی، اعتیاد، طلاق.

مگر راه دیگری جز خواندن داستان و رمان هست که امکان چند زندگی در یک زمان را فراهم کند؟

عصر ما عصر پیام کوتاه و چت‌های تک‌جمله‌ای و تصاویر لحظه‌ای از زندگی آدم‌هاست. کمتر حوصله و رمقی داریم برای خواندن و شنیدن داستان زندگی آدم‌ها با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌هایش، کم و کاستی‌هایش، فرازوفرودهایش.

خواندن رمان و داستان می‌تواند برای هرکسی در هرزمانی دلیل، انگیزه و میلی متفاوت داشته باشد.

شما از داستان و رمان خواندن چه چیزی نصیبتان شده؟ چرا داستان می‌خوانید؟

 


شاید دوست داشته باشید این مطلب را هم بخوانید:

چرا باید داستان خودمان را بگوییم؟

کانال تلگرام چگونه شاعر شویم؟

آیا این مطلب برای شما مفید بود؟

1 2 3 4 5

۹ نظر

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *