داستان دوست

2.33/5 (3)

زمین که لرزید به چشم به هم زدنی تمام داشته‌ها و نداشته‌هایم جلوی چشمم رژه رفتند و به همراهِ زمین، دلم هم به لرزه افتاد.

همۀ ما از شکرگزاری برای داشته‌ها و موفقیت‌ها و هر چه که ما را خشنود می‌کند گفته و شنیده‌ایم. می‌دانیم که داشتنِ دوست خوب نعمت است و باید قدردان آن باشیم و شاید فکر کنید من چه بدیهیاتی می‌گویم و چقدر این نوشته کلیشه‌ای است.

اما شادی و شکرگزاری من بابت رفاقت‌هایی است که شاید اکثرمان تجربه کرده باشیم.

برای ما که در خوابگاه زندگی می‌کنیم، دوستی جنس و رنگ و بوی دیگری دارد که با یک رنج مشترک، «دوری از خانواده»، آمیخته شده. اینجاست که داستان دوستی عوض می‌شود.

حرف، تنها از رفاقت نیست. چیزی است به مراتب بیشتر و عمیق‌تر از یک دوستیِ ساده.

از آن‌هایی حرف می‌زنم که گاهی مادری می‌شوند و سوپ سرماخوردگی می‌پزند، می‌شود سر را گذاشت روی پایشان و بدون حرف دست بکشند میان موهایت، بدون غر زدن و ناله کردن لقمه می‌پیچند و می‌اندازند توی کیفت که مبادا میان کلاس ضعف کنی و غروب که می‌شود مادرانه، نگران چشم به در می‌دوزند تا برگردی.

گاهی خواهری هستند مونس، که می‌توان سر در آغوششان اشک ریخت یا شریک قهقه‌های بی‌دلیلت می‌شوند. همراهِ چای عصرانه و حرف‌های یواشکی.

گاهی برادری دلسوز که آنجا که می‌بیند راه را اشتباه می‌روی عشقش را توی گوشت می‌زند. که دستت را می‌گیرد و قدم قدم با تو می‌آید.

و شاید پدری که مثل کوه پشت تو می ایستد تا بتوانی روزهای سخت دوری و حساسیت های دخترانه و تنهایی های غربت را تاب بیاوری.

شادم که فرصت زندگی در خوابگاه و تجربه‌های تلخ و شیرین چنین دوستی‌هایی، که پایان هم ندارند، را داشته‌ام.

آیا این مطلب برای شما مفید بود؟

1 2 3 4 5
۲ نظر

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.