جهان بدون ادبیات

 

من از جهان بدون ادبیات می‌ترسم. جهانی بدون شعر، بدون غزل، بدون عشق و بدون راز. جهان مطلق، پر آشوب و پر از خشم. جهانی بی‌نیاز از اشک و خاطره.

آن‌جا که کلمه‌ای نباشد تا عاشقانه‌ها سطر شوند‌، نامه شوند، شعر و غزل شوند و سوی یار روانه.

بدون ادبیات کجای فلسفه، ریاضی، منطق و … ما را می‌بَرَد به گذشته و پیوند می‌دهد به آن‌هایی که آرزوها و عشق‌ها و سوداهای غریب در دل و سر پرداخته‌اند و چطور می‌توانستیم رؤیا ببافیم؟

اگر ادبیاتی نباشد و قصه‌ای، چطور می‌توانیم مرزها را بشکنیم و پای خود را از زمان و مکان بیرون بگذاریم؟

وحشی عشق را چطور نشان می‌داد اگر نمی‌گفت: «گرچه مستوجب صدگونه جفایی باز آ؟»

یا درماندگی سعدی آنجا که می‌گوید:

«پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

پیام دادی و گفتی که من خوشم بی تو»

شعر و قصه را اگر از من بگیرند دیگر هیچ چیزی برایم نمی‌ماند در زندگی.

 

 

۳ نظر

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *