چه زمانی نباید ترجمه کنیم؟

دوران نوجوانی تقریباً روزی یک کتاب می‌خواندم. وقتی وارد کتابخانۀ کوچک شهرمان می‌شدم مستقیم می‌رفتم سراغ بخش داستان و رمان فارسی و جوری از کنار قفسۀ خارجی‌ها می‌گذشتم انگار که اگر نگاهم به آن‌ها می‌خورد باید توی رودربایستی یکی دو تا کتاب برمی‌داشتم و به خانه می‌بردم. با کارهای ترجمه اصلاً ارتباط نمی‌گرفتم. نمی‌دانم چرا […]

قانون‌شکنی هنرمندانه

عده‌ای، زندگی در یک چارچوب مشخص با قانون‌های از پیش تعریف‌شده را دوست دارند و نمی‌خواهند آن‌ها را بشکنند. برای این دسته، زندگی خوب یعنی داشتن یک دستورالعمل مشخص و رفتن در مسیری بدون مخاطره. البته من با این نگاه مشکلی ندارم. بر این باورم که یک سری قوانین باید وجود داشته باشد تا زندگی […]

وقتی شاعران شعر نمی‌خوانند

گاهی وقتی با بعضی دوستانی که شعر می‌نویسند و به خودشان نام شاعر را الصاق کرده‌اند صحبت می‌کنم، می‌گویند ما شعر نمی‌خوانیم. یا نهایتاً اگر بخوانیم هم چند شعر معدود و شاید هم دم‌دستی. عده‌ای بر این باورند که زیاد شعر خواندن قلم و ذوق و احساسشان را تحت تأثیر قرار می‌دهد و دیگر نمی‌توانند […]

فاصله‌ای از جنس دغدغه‌ها

نوری ضعیف از زیر انبوه کاغذها و کتاب‌های دوروبرم می‌تابید. میان تاریکی پررنگی که من نشسته بودم خیلی خوب به چشم می‌آمد. اسم نرگس را که روی صفحۀ گوشی دیدم گل از گلم شکفت و یک لبخند عریض و طویل صورتم را به دو بخش تقسیم کرد. تمام روزها و شب‌هایی را که قهقهه و […]

چرا باید رؤیاهای بزرگی داشته باشیم؟

مطمئنی می تونی؟ یه دختر تنها چطور از پس خودش برمیاد؟ اصلاً مگر شیراز خودمون چشه که می‌خوای بکوبی بری تهران؟ این همه اقتصاد خوندی حداقل برو کارمند بانک شو. انقدر بلندپروازی می‌کنی آخرش با سر می‌خوری زمین. سنگ بزرگ نشونۀ نزدنه. از این حرف‌ها زیاد شنیدم وقتی‌که از آرزوها و رؤیاهایم می‌گفتم؛ اما هر […]

چگونه از شر نوشتن خلاص شویم؟

می‌خواهی بنویسی، قلم توی دستانت نمی‌ماند. ذهنت تهی از کلمات می‌شود و انگار طنابی دور گردنت مدام راه نفست را تنگ‌تر می‌کند. می‌خواهی بنویسی، گُر می‌گیری. آن‌قدر که صد لیوان آب خنک هم چاره نمی‌شود. می‌خواهی بنویسی کاغذ، رنگ به خود نمی‌گیرد و جمله‌ها جان ندارند. انگار شَرّ نوشتن تو را گرفته. هیچ نقاشی با […]

ترس‌هایت را در آغوش بگیر

دوران نوجوانی من پر از ترس از دست دادن بود. دلهرۀ نبودن آدم‌هایی که دوستشان داشتم، از خانواده‌ام گرفته تا دوستانم. آن روزها به خاطر کنترل نکردن این ترس‌ها که البته آگاهی کافی هم نداشتم از بودنشان، آسیب‌های زیادی دیده‌ام به خصوص در روابط دوستانه‌ام. بعد از طی آن روزها، ترس از آیندۀ مبهمی که […]

۸ نکته برای فضاسازی در نوشته

«پنجره را باز کردم اما به هر چه نگاه می‌کردم چیزی نمی‌دیدم. سرما به پهلوهام چنگ زده بود و دندان‌هام را قفل کرده بود. صدای گاه و بی گاه سگ‌ها هیچ معنایی در آن تاریکی نداشت. گاهی سرفه‌ای می‌کردند، اعتراضی هم نداشتند. گویی بخشی از زندگی است؛ مثل نفس کشیدن، لاییدن، گریستن. درخت‌ها از سی […]

قاتل خاموش رابطه

گاهی پیش می‌آید وقتی با خودمان تنها می‌شویم این منِ فعلی را نمی‌شناسیم. انگار آدمی دیگر در پوستۀ ما شکل گرفته و روزبه‌روز رشد می‌کند. وقتی وارد رابطه‌ای می‌شویم، دوستانه، عاطفی یا زناشویی شاید حتی فکر هم نکنیم که ممکن است ناخواسته چنین از خودمان دور شویم و زیر سایۀ طرف مقابل وجود اصیلمان رنگ […]

واژه‌های التیام‌بخش

هزار هزار کلمه هم که می‌نویسم آخر چیزی مرا رنج می‌دهد. ته دلم حس می‌کنم کم است؛ اما چه و چقدر را نمی‌دانم. باید به یک جایی برسم که بگویم حالا شد. هزارتا… دو هزارتا…سه…چهار… نوشتم: طی روز اگر یک متن ادبی جان‌دار و یک نامه بنویسم حالم خوبِ خوب است. جمعه از همان روزهایی […]