حسین منزوی و عاشقانه‌های بی‌قید

 

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

شعری بی‌نام از شاعری گمنام.

این یک بیت، پیامکی بود که چند سال پیش مدام دست‌به‌دست می‌شد و مرا با “حسین منزوی” و بعد از آن با افسانۀ “ماه و پلنگ” آشنا کرد. مدتی است که به منزوی فکر می‌کنم. شاعری که همیشه همراه من است و “خیالِ خام پلنگش” مدام در ذهنم جریان دارد. مرا که سال‌ها است شعر می‌خوانم و با شعر بزرگ شده‌ام همین یک بیت به دریای شور‌انگیز کلمات و اصطلاحات منزوی کشاند. عبارت سعدی زمان را نمی‌دانم کجا دیدم یا شنیدم اما هر چه پیش می‌روم می‌بینم حتی اگر چنین لقبی را به او نسبت نداده باشند هم به شدت در مورد منزوی مصداق دارد.

خیلی‌ها او را نمی‌شناسند، چه در زمان حیات و چه پس از مرگش. انگار چنان آهسته و آرام بین غزل معاصر و کلاسیک در حرکت بود که شوکی که به جریان شعریِ پس از نیما وارد کرد را کسی ندید. این روزها به هر کسی که دلش شعر ناب و عاشقانه‌های بی‌قید می‌خواهد می‌گویم منزوی بخوان و همیشگیِ عشق را ببین.

همان‌طور که خودش می‌گوید: « عشق یک مسئلۀ روزمره نیست، عشق یک همیشه است».

من نقد شعر نمی‌دانم، در پی آن هم نیستم، اما می‌توانم بگویم که منزوی فضای شعر و غزل را تا حد زیادی متحول کرد و با اینکه شعر سپید و نو هم می‌سرود او را فرمانروای بلامنازع غزل عاشقانه می‌نامند.

در ادامه “ماه و پلنگ” را با صدای شاعر بشنوید و عیش کنید.

در دنیای کتاب‌ها قدم بگذار

 

هانیۀ عزیزم

به تو گفتم کتاب بخوان.

وقتی هم سن و سال تو بودم هر روز یک کتاب می‌خواندم. برایم بیشتر تفریح بود تا کاری برای یادگیری. کنار “کیهان‌بچه­ها” و “گل‌­آقا” و “پوپک” و “دوچرخه” هر روز قصه می‌خواندم نه رمان‌های پوچ و به دردنخور. آن روزها مثل حالا برای خرید کتاب شرایط مناسب نداشتیم اما من تمام روزم را در کتابخانه می‌گذراندم.

در شهر کوچک ما کتاب‌فروشیِ زیادی نبود و من برای اینکه لذت خواندن قصه‌ها را با دوستانم شریک شوم و رویای داشتن یک کتابفروشی بزرگ هم محقق شود نخستین گام را برداشتم. در جعبه‌ای کتاب‌هایم را به سیاق کتابخانه شماره زدم و چیدم و توی کلاس کوچکمان یک کتابخانۀ سیار راه انداختم.

هر روز ده‌ها قصه می‌نوشتم و برای مجله‌های کودک و نوجوان ارسال می‌کردم که هیچ‌کدام هم هیچ‌وقت چاپ نشد. اما من دست از کار نکشیدم و برای خودم مجله‌های کاغذی درست کردم و قصه‌هایم را به دوستانم می‌دادم.

شاید هیچ‌وقت یک داستان‌نویس نشدم اما قصه‌گویی را بلدم، کتابفروشی بزرگی ندارم اما کتابخانه‌ای کوچک تمام دنیای من شده است.

این‌ها را گفتم که بدانی کتاب خواندن با ما چه می‌کند؟

وقتی بیشتر و بیشتر کتاب می‌خوانیم حداقل فایدۀ آن گسترش دایرۀ واژگان است، طوری که برای یک خط نوشتن یا چند کلمه صحبت کردن به مشکل برنمی‌خوریم. به تبع آن اعتماد به نفس ما هم افزایش می‌یابد. دیگر برای ارتباط با اطرافیان نگران موضوع گفتگو نیستیم و همین به رشد خلاقیت کمک می‌کند.

وقتی زمان مشخصی را به مطالعه اختصاص می‌دهیم خودبه‌خود نظم فردی ایجاد می‌شود و دیگر نمی‌توانیم یک روز را بدون کتاب خواندن سپری کنیم.

ذهن پویا و فعال قدرت تجزیه و تحلیل بیشتری دارد و در این صورت تشخیص الگوها و آنالیز آن‌ها راحت‌تر می‌شود. کتاب خواندن این شرایط را ایجاد می‌کند.

پیشنهاد من این است:

از نثر فارسی شروع کن.

جلال آل‌احمد، هوشنگ مرادی کرمانی، صادق چوبک، سیمین دانشور، ابراهیم گلستان و …

بخوان و یاد بگیر. قصه‌های زیبای فارسی به تو کمک می‌کند که بهتر بنویسی و عمیق‌تر فکر کنی و دنیای اطراف خود را بیشتر بشناسی و بفهمی. هر چه پیش رفتی کم‌کم کتاب‌های خارجی را هم بخوان.

هانیه جان، کتاب خواندن تو را متعالی و متمایز می‌کند. این لذت عجیب و شگرف را دست کم نگیر.

 

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

دوازده سالگی

بیا سوال نپرسیم

 

سوال زیاد می‌پرسم. حتی گفتگوهای درونی من هم پر از پرسش است، گاهی بی‌پاسخ، گاهی مبهم و گاهی هم با جواب واضح و روشن. برای خودم که می‌نویسم وقتی بر می‌گردم و صفحه را نگاه می‌کنم ردیفی پر از علامت سوال می‌بینم و بعضی وقت‌ها که حتی از خودم هم خجالت می‌کشم فقط پشت سر هم می­نویسم چرا؟ و تنها خودم می‌دانم هر “چرا” مربوط به کدام سوالِ توی ذهنم است.

چند روز پیش در گفتگو با یکی از دوستانم او گفت: «یکی از ویژگی­های مثبت تو این است که زیاد سوال می‌پرسی و این باعث یادگیری بیشتر می‌شود و یک آفرین پررنگ هم انتهای جمله‌اش نوشت»

دو سه روز است که به این موضوع فکر می­کنم. سوال پرسیدن باعث یادگیری و درک بهتر زندگی می‌شود، روی کیفیت زندگی تاثیر می‌گذارد و حتی روابط اجتماعی را تقویت می‌کند.

اما برای من شاید سوال نپرسیدن مطلوبیت بیشتری داشته است. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم چه در دوران مدرسه و چه حالا که با پایان‌نامه‌ام درگیرم سوال‌هایی که از کم‌رویی یا ترس (چون خیلی سرزنش می‌شدم و دیگران را عاصی می‌کردم) یا نبود شرایط و شخص مناسب برای پاسخگویی، نپرسیده‌ام به یادگیری بیشتر منجر شده‌اند. چرا که اگر از بیرون کسی پاسخگوی ابهامات من نباشد سوالم را رها نمی‌کنم و برای یافتنِ پاسخ تلاش می‌کنم. همین که مجبور می‌شوم کتاب‌های زیادی را ورق بزنم یا گوگل را زیر و رو کنم یا مهارت خاصی را یاد بگیرم، حتی اگر پاسخی مناسب نیابم، مرا با منابع، آدم‌ها و چیزهایی آشنا می‌کند که اگر به محض شکل گرفتن سوال در ذهنم پاسخی سریع و آماده می‌گرفتم هیچ‌وقت به آن نتایج دست پیدا نمی‌کردم.

پس بیا سوال نپرسیم. حداقل قبل از اینکه جواب حاضر و آماده بگیریم کمی برای یافتن آن چه می‌خواهیم تلاش کنیم.

 

مادرم آب و آینه و قرآن در دست

 

بحث از کجا شروع شد؟ از نهاد و مسند. اختلاف نظری که هنوز هم بعد از دوازده سال ادامه دارد ولی همین جدل، رفاقتی را ساخت که هر روز عمیق‌تر و زیباتر می‌شود.

کلاس اول دبیرستان دبیر ادبیاتی داشتم که همان روزهای آغازین سال تحصیلی از سوال‌های من کلافه شد. من دانش‌آموزی به شدت عاشق ادبیات و کنجکاو، و او معلمی که از آن همه پرسش کلافه شده بود و در دلش آرزو می‌کرد کاش از این مدرسه بروم.

همین درگیری‌ها ما را که یک نقطۀ اشتراک پررنگ به اسم “ادبیات” داشتیم به هم نزدیک‌تر کرد. سال بعد تصمیم گرفتم وارد گروه علوم انسانی شوم و در نهایت ادبیات بخوانم. اما کلیشه‌های مرسوم آن زمان مرا که دانش‌آموز خوبی بودم در کلاسِ گروه ریاضی نشاند. البته ترجیح خودم هم ریاضی بود اگر بنا به خواندن علوم انسانی نبود.

من همچنان ادبیات را دوست داشتم و همیشه بیشتر از آن‌چه در کلاس به من ارائه می‌شد می‌خواندم. برای رفتن به دانشگاه قبل از اینکه کنکور بدهم کتاب‌های دانشگاهی رشتۀ ادبیات را مرور کردم و با افرادی که آن‌زمان دانشجو بودند به گفتگو نشستم. بعد از یکی دو ماه به این نتیجه رسیدم چیزی که می‌خواهم را توی دانشگاه نمی‌یابم. بنابراین بخاطر علاقۀ زیاد به علوم انسانی و کشف دنیای جدیدتر در دانشگاه اقتصاد خواندم و می‌خوانم و کنار این جریان، شعر و قصه و کلمه همراه من است. اقتصاد را با علاقه و پیش‌زمینه و اطلاعات اندکی که قبل از ورود به دانشگاه داشتم انتخاب کردم و با همان اشتیاق ادامه دادم هرچند دانش زیادی در علم اقتصاد ندارم اما به‌روز و پویا و ملموس و کاربردی بودنش کافی بود تا به حرف تمام افرادی که به تغییر رشته توصیه می‌کردند گوش ندهم.

هنوز هم خانم معلم، که عمرش دراز باد، حرف از ادامه تحصیل در رشته ادبیات می‌زند و من همچنان علاقه‌ای به آنچه در دانشگاه تدریس می‌شود ندارم و حس می‌کنم چیزی را که خودم با پرسش و جست‌وجو به دست می‌آورم بیشتر به دل و جانم می‌نشیند. بی‌شک بهترین مشوق و امیدبخش من در این راه خانم نیکخواهی است که هنوز هم دلسوزانه مرا همراهی می‌کند.

پی‌نوشت: این مطلب را در پاسخ به دو سوال این روزها نوشتم:

تاثیرگذارترین افراد در زندگی‌ات چه کسانی هستند؟

چرا ریاضی، ادبیات، اقتصاد، هنر؟

پی‌نوشت دوم: تیتر این نوشته بخشی از شعر محمدرضا عبدالملکیان است که موضوع بحث آن سال‌های ما بود.

کلاف سردرگم زندگی

 

انگشت‌های بلند و کشیده‌اش تند و تند حرکت می‌کرد و نخ‌های کامواییِ رنگی دور آن‌ها می‌چرخید. ساعت‌ها زل می‌زدم به آن دست‌ها که خسته نمی‌شدند از بافتن، آنقدر که چشم‌های من بی‌رمق می‌شد و به خواب می‌رفت. کلاف‌های گِرد روی زمین قِل می‌خوردند و هی کوچک‌تر می‌شدند تا من مشق‌هایم را که مانده بود تا نیمه‌شب، بنویسم، که مرتضی دو تا تست بیشتر بزند و نرگس نقاشی بکشد. ما سر در کتاب و او کنار برفک تلویزیون می‌بافت تا خالی شود. گاهی غم‌های او جورابی می‌شد به پای من، ژاکتی به تن مرتضی یا بافته‌ای خوش‌نقش روی سر تلویزیون که قرمز بود و سیاه و سفید آن روزها.

تند و تند روی کاغذ می‌نویسم و رقص سایۀ خودکار روی دیوار مرا پرت می‌کند به حرکت‌های ناموزون میلِ بافتنی که چه جان داشت و چه تقلایی می‌کرد میان دست‌های بی‌جان او.

حالا آخرین تصویر جا مانده از او چشم‌هایی است خیره و رج به رج نخ‌های پوسیده‌ای که توی ذهنم می‌چرخد. و گاه فکر می‌کنم شانزده سال داشتنش چقدر کم بود و یازده سال نداشتنش چقدر زیاد و تلخ و کُشنده، که هیچ چیز جور در نمی‌آید با هم.

پی‌نوشت:

برای مهری، که این روزها بی‌تاب است، که نمی‌توانم بگویم آرام باش، که نمی‌شود، این جای خالی تا ابد با تو خواهند ماند و گاهی در شلوغ‌ترین و شادترین روزهای زندگی خودش را نشان می‌دهد.

پس با همین دایرۀ تهی که هر روز بزرگ‌تر می‌شود، دست روی زانو بگذار و بلند شو. نشان بده که محکم و استوار راه خودت را پیدا می‌کنی، همان‌طور که او می‌خواست.

و چقدر این فعلِ گذشته وحشتناک است.

از ماهی و جفتش تا ابراهیم گلستان

 

داستان «ماهی و جفتش» را چند سال پیش خوانده بودم و حتی بارها صدایم را ضبط کردم و به قصه گوش دادم. اما برای خودم هم عجیب است با این کنجکاوی عجیب و غریبی که دارم چرا به دنبال اسم نویسنده نبودم. تا اینکه بعد از مدت‌ها «مدّ و مه» را خواندم و بعد «نامه به سیمین» و بعد شیفتۀ قلم ابراهیم گلستان شدم و هر جا اسمی از او می‌آمد دقیق می‌شدم.

نثر تند و گزندۀ او ممکن است ابتدا ما را شوکه کند و حتی توی ذوقمان بخورد اما هر چه پیش برویم چنان مجذوب و مسحور کلمات و عبارات شگفت‌انگیزی که به کار برده است می‌شویم که آن تلخیِ شروع کار به شیرینی تبدیل می‌شود.

علاوه بر این ویژگی مهم داستان‌های گلستان غافلگیری مخاطب است طوری که وقتی فکر می‌کنیم قصه راکد شده و جریان آن بی‌تلاطم، ناگهان ضربه‌ای می‌زند و قصه با شدت بیشتری دوباره اوج می‌گیرد.

نثر موزون و شاعرانه‌ای دارد که به وضوح در داستان «درخت‌ها» دیده می‌شود. قصه آهنگی دارد که نمی‌توان آن را از شعر تشخیص داد. البته داستان‌های گلستان را نمی‌توان خیلی سریع و در مدت زمان کوتاه خواند حتی اگر ۱۰۰ صفحه‌ای باشند.

گلستان خیلی زیبا وقایع اجتماعی و سیاسی ادوار مختلف را در قالب قصه بیان می‌کند.

در ادامه بخش‌هایی از کتاب «نامه به سیمین» را با هم می‌خوانیم:

-انسان‌بودن‌هامان اگر که انسانیم از اندیشه‌هامان است، در اندیشه‌هامان است، در برداشت‌هامان به مأخذ انسانی از زمانه‌مان و خصلت و اعمال هم زمانه‌های دور یا نزدیک.

-کوچک را چه بهتر است نمو دادن، به رشد رساندن، نه حفظ کوچیکی‌اش تا بهتر ممکن شود که دمخورت باشند، نه بس کردن با کوچکی‌اش تا مثل این درخت‌های «بونسائی» ژاپن برای روی طاقچه و زینت اتاق پذیرایی‌ات باشند. بی سایبان و میوه و بی جا، برای یک پرنده که بر روی شاخه‌هایش بخواند.

-اگر دلت بخواهد ستاره‌شناس باشی و در شهرت تلسکوپ نباشد باید بی تلسکوپ بمانی؟ یا اگر برای مردم چیزی بخواهی که خودشان آن چیز را نخواهند آیا بازهم میانِ آن‌ها، در جوار جسمی و بدنی آن‌ها بمانی؟

-تحویل گرفتن نفهمی‌ها و ندانسته‌ها از دیگران و تکرار آن‌ها به صورت عقیده و معلومات برای کسانی که ذهنشان خالی و آمادۀ بارور شدن است گناه در گناه است.

-قانون راستین عقل است… ارزش آن همه جایی است. ثابت و ابدی است. امرها و نهی‌هایش را آدم‌های نیک به کار می‌برند و آن‌ها که زیر نفوذ آن نیستند بدانند هر کوششی برای در گذشتن از این قانون یا لغو کردن جزئی از آن گناه‌کاری است. منسوخ کردن کلی آن غیر ممکن است. ما برای ترجمه و تشریح آن به هیچ‌کس نیازی نداریم جز به خودمان. نمی‌شود یک قانون در رم باشد و یکی در آتن، یا یکی حالا و یکی بعدها، بلکه همه ملت‌ها در هر زمان زیر سلطۀ آن‌اند که قانونی است تغییرناپذیر و همیشه ماندگار.

چقدر حقوق می‌گیری؟

 

حالا ارزش داره؟

روزی چند ساعت کار می‌کنی؟

مگه چقدر می‌دن؟

دخل و خرجت جور میشه؟

به جای این کارا بیا و برو کلاس حسابداری

جملات بالا را روزی چند بار از افراد مختلف، آن‌هایی که می‌دانند نوشتن را انتخاب کرده‌ام، می‌شنوم. من کارمند نیستم، شاغل نیستم، گاهی توی مجله‌های اینترنتی می‌نویسم. همین.

شاید کاری ساده و دم‌دستی به نظر بیاید. اما علاقه و انتخاب من این است. برای رسیدن به اهداف بلندمدتی که دارم از این راه و این درگاه شروع کرده‌ام و حالا در مرحله‌ای هستم که به چیزی که می‌خواهم خیلی نزدیک است.

اما نگاه آدم‌ها به کاری که انجام می‌دهم گاهی خیلی عجیب و غریب است. هیچ‌وقت کسی از من نمی‌پرسد کاری که به آن مشغول هستی را چقدر دوست داری تا با هیجان جواب بدهم خیلی زیاد.

من حرفه‌ای نیستم اما حوزه‌ای که در آن کار می‌کنم را دوست دارم. چرا که در این مسیر هر روز چیز تازه‌ای یاد می‌گیرم و با آدم‌های فرهیخته‌ای آشنا می‌شوم. این موضوع آنقدر برایم ارزش دارد که لحظه‌ای بحث مالی به ذهنم خطور نمی‌کند. تمام تلاشم این است که در فعالیتی که پی گرفته‌ام رشد کنم و چیزهایی که دوست دارم را یاد بگیرم و تمام زیر و بم آن را کشف کنم. هیجان و شوقی که همین نوشتن‌ها در من ایجاد می‌کند انگیزه‌ای است برای ادامه دادن، با قدرت.

من معتقدم برای به دست آوردن چیزهایی که دوست داریم باید هزینه بدهیم و وقت بگذاریم. صرف زمان برای کاری که احساس خوبی در ما ایجاد می‌کند نه تنها بیهوده نیست بلکه مطلوبیت بیشتری دارد.

 

آیا می‌توان خوشنویسی را به صورت “خودآموز” یاد گرفت؟

 

این نوشته صرفاً تجربۀ شخصی من است.

خوشنویسی را با دوره­‌های آموزشی استاد صدری شروع کردم. تقریباً یک ماه در کلاس شرکت کرده و چون آن زمان تنها برای تفریح و سرگرمی می‌نوشتم کلاس را رها و خودم گاه‌گاهی در خانه تمرین می‌کردم. اما این کار فقط خط تحریری مرا ارتقا داد. بعد از چندین سال که تصمیم گرفتم دوباره خوشنویسی را شروع کنم دقیق‌تر و جدی‌تر به این موضوع پرداختم.

برای شروعِ کار شرکت در کلاس و آموزش تحت نظر استاد مجرب ضروری است. چرا که استفاده و کمک گرفتن از کتاب یا فایل‌های آموزشی یا حتی ویدئو، تنها برای یادگیری شکل حروف موثر است اما حرکت دست‌ها و چگونگی چرخش قلم مشخص نمی‌شود و به این ترتیب ممکن است از ادامه کار دلسرد شویم.

گر چه نیاز ما به استاد هیچ‌وقت برطرف نخواهد شد اما اگر امکان کلاس رفتن وجود نداشته باشد بعد از گذشت یک یا چند دوره  می‌توانیم با مشق نظری دقیق بدون کمک استاد نیز تمرین کنیم. البته هنر خوشنویسی نیز مانند هر مهارت دیگر به تمرین و دقت خیلی زیاد نیاز دارد. اگر می‌خواهیم مهارت بیشتری داشته باشیم، مشقِ نظری برای الگوبرداری و تمرین به شدت کمک می‌کند. بنابراین دیدن خط خوب برای یادگیری سریع‌تر و بهتر لازم است.

آیا خط خوش موروثی است؟

این سوالی است که بارها شنیده‌ام. اگر چه تا حدودی ارث در این کار دخیل است اما خوشنویسی علاقه می‌خواهد و تمرین و پشتکار زیاد. با وجود این مؤلفه‌ها قطعاً می‌توانیم خطی خوش و زیبا داشته باشیم.

جای خالی نامه‌ها

پیش­نوشت:

تقریباً تمام آن­هایی که مرا می­شناسند از علاقه­ام به نامه­نگاری باخبرند. نامۀ زیر که “سهراب سپهری” خطاب به دوستش نوشته را، دوستی که از عشق من به نامه­ها با خبر است برایم فرستاده. دوست داشتم این حالِ خوش را به اشتراک بگذارم.

اصل مطلب:

نازی

«…دارم نگاه می­کنم، و چیزها در من می­روید. در این روز ابری، چه روشنم. همۀ رودهای جهان به من می­ریزد، به من که با هیچ پر می­شوم. خاک انباشته از زیبایی است. دیگر  چشم­های من جا ندارد، چشم­های ما کوچک نیست، زیبایی کرانه ندارد.

به سایه تابستان بود که تورا دیدم و دیروز که نامه­ات رسید، هنوز شیار دیدارت روی زمین بود، و تازه بود. در نیمروز “شمیران”از چه سخن می­گفتیم؟دست­های من از روشنی جهان پر بود و تو در سایه روشن روحِ خود ایستاده بودی. گاه پرنده­وار شگفت­زده به جای خود می­ماندی، تو از آب بهتری، تو از سیب بهتری، تو از ابر بهتری، تو به سپیده­دم خواهی رسید. مبادا بلغزی. من دوست توام، و دست تو را می­گیرم. روان باش،که پرندگان چنین‌اند، و گیاهان چنین­اند. چون به درخت رسیدی، به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانۀ ما، نگاه کردن نیاموخته­اند و درخت، جز آرایش خانه نیست و هیچ­کس گل­های حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته.کسی در مهتاب راه نمی رود و از پرواز کلاغی هشیار نمی شود و خدا را در کنار نرده ایوان نمی­بیند و ابدیت را در جام آب خوری نمی­یابد.

در چشم­ها شاخه نیست. در رگ­ها آسمان نیست. در این زمانه، درخت­ها از مردمان خرم­ترند.کوه­ها از آرزوها بلندترند. نی­ها از اندیشه­ها راست­ترند. برف­ها از دل­ها سپیدترند.

خُرده مگیر، روزی فراخواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب­پاشی کنم و تو به کاج ها سلام کنی و سارها بر خوانِ ما بنشینند و مردمان مهربان­تر از درخت­ها شوند. اینک، رنجه مشو اگر در مغازه ها، پایِ گُل­ها، بهای آن را می­نویسند و خروس را سپیده­دم سَر می بُرَند و اسب را به گاری می­بندند. خوراک مانده را به گدا می‌بخشند. چنین نخواهد ماند.

بر بلندیِ خود بالا رو و سپیده­دمِ خود را چشم به راه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا و پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله­ها رو مگردان، که پاره­های حقیقت­اند. جوانه بزن.

لبریز شو تا سرشاری­ات به هر سو رو کُند. صدایی تو را می­خواند، روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافتۀ خویش بِزی. در خود فرو شُو تا به دیگران نزدیک شوی، پیک خود باش. پیام خودت را باز گوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه­ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیلِ تو را گرانباریِ شاخه­ای بس خواهد بود.

میان این روز ابری، من تو را صدا زدم. من تو را میان جهان صدا خواهم کرد و چشم به راهِ صدایت خواهم بود و در این درّه تنهایی، تو آبِ روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنید.»

 

سهراب سپهری

تهران – ۶ فروردین ١٣۴٢

برگرفته از کتاب “هنوز در سفرم”

 

 

برای شاهین کلانتری، مرد کلمه‌ها

 

یک هفته از همایش متمم گذشته و تقریباً تب و تاب آن خوابیده است. امروز بعد از گذشت این روزها و دیدن بازخوردها تصمیم گرفتم چند خطی برای شاهین بنویسم که عاشق کلمه­هاست. کلمه­ها و عددها.

علاقۀ او به واژه­ها آدم را سر ذوق می­آورد. گاهی وقتی حرف می­زند می­بینم از دهانش و گوش­هایش خروارخروار کلمه بیرون می­ریزد. صدایش پر از حروف است. بعضی وقت­ها شبیه “شب یک شب دو” می­شود، شبیه “شگفت‌انگیز” شبیه “باران، داستان، آبی “، شبیه “شعر و عشق و کتاب”.

برای شاهین که رفیق­ترین است خیلی خوشحالم. مردی است که در آینده اسم او را زیاد خواهید شنید.