دسته: ادبیات

ماهیت طنز چیست؟ شاخه‌های شوخ‌طبعی کدام است؟

پیش‌نوشت: چند روز پیش در نشست نقد و بررسی کتاب بوقلمان، در محفل دگرخند، اسماعیلی امینی در خصوص معیارهای ارزیابی یک متن طنز صحبت کرد. از آنجا که این مبحث برای من خیلی جذاب و شنیدنی بود برداشت و فهم خودم از صحبت‌های ایشان را نوشته‌ام شاید برای شما هم خواندنی باشد. اصل مطلب: حرف مردم […]

شعر شاملو، شعر صداست

نوشته بودم: «صدای قش‌قشِ سنگ‌ریزه‌ها» نوشت: «سنگ‌ها مگر می‌گویند قش‌قش؟» نمی‌دانم از کی و کجا و چطور بود که به صداهایی که اشیا می‌سازند، بخصوص در برخورد با هم حساس شدم. مثل همین صدای سنگ‌ها زیر پا، یا وقتی باد توی درخت‌ها می‌پیچد و هورهور می‌کند، صدای وور وورِ شانۀ پلاستیکی که مامان میان موهایم […]

سفر با ماشین زمان در دنیای ادبیات

تا به‌حال جایی ندیده‌ام که به طور جدی به مقولۀ ادبیات و تأثیر آن بر رشد فردی و بهبود زندگی پرداخته شده باشد. فکر می‌کنم ادبیات پایه و اساس زندگی است. اگر جهان ادبیات ، شعر و قصه، را به مثابۀ ماشین زمان در نظر بگیریم، بی‌زمانی و بی‌مکانی از وجوه اصلی تشابه آن‌هاست. همان‌طور […]

شعر، جوشش یا کوشش؟

یکی از بازی‌های من با کلمات، قافیه ساختن است. اگر جایی کلمه‌ای ببینم که تازه است و آهنگی خوش هم دارد در ذهن خودم می‌گردم و برایش هم‌قافیه پیدا می‌کنم یا به فرهنگ لغت سر می‌زنم. برای مثال یکی از این واژه‌ها مَلَنگ بود، به معنای تَردماغ، سرخوش، شاداب. بلافاصله چنگ، رنگ، شرنگ، پلنگ، جنگ، […]

عشق، از دیروز تا امروز

مدتی است در پیِ مطالعه دربارۀ شعر کلاسیک و معاصر و محتوای آن هستم. سؤالی که ذهن مرا به خود مشغول کرده و پایۀ این جستجوها بود، تفاوف «عشق» در شعر کهن و امروزی و نوع بیان آن از زبان شاعر است. برایم جالب بود که هر کسی به نوعی در کلام خود از عشق […]

شعر چگونه به نیازهای ما پاسخ می‌دهد؟

به گمانم اولین شعر هر شاعر، یا اولین‌ها ناگهانی است. یعنی یک جوشش ناگهانی که به یک شعر زیبا می‌انجامد. اما تکرار همین چالش ذهنی باعث می‌شود که اگر مدتی این جوشش اتفاق نیفتد، شاعر نگران این باشد که چرا شعری ننوشته. این جا او شاید به این نتیجه برسد که به شعر نیاز دارد. […]

اشیاء با ما چه می‌گویند؟

از دوران کودکی با خودم زیاد حرف‌ می‌زدم، شاید هم از زمانی که زبان باز کردم، هنوز هم وقتی این حجم حرف زدن مرا راضی نمی‌کند صدای خودم را ضبط می‌کنم و  آن را هم می‌شنوم. یعنی تنهایی یک گفتگوی دو نفره شکل می‌دهم. همیشه جایی که حس می‌کردم کسی نیست که حرف‌های مرا بفهمد شروع […]

نامه‌نگاری در شعر فارسی

  وقتی شعرهای کهن را می‌خوانم با خودم می‌گویم چه سوز وگداز، و عشق و شوری از جهان کم می‌شد اگر که سعدی پیام نمی‌داد «بیا خوشم می‌دار» و دلبر با «من خوشم بی تو» تلخی به جانش نمی‌ریخت. یا اگر سنایی خون دل از دیده روان نمی‌کرد از جواب مَرّ و سخت یار؟ هر […]

چرا شعر می‌خوانم؟

پدرم وقتی درخت‌های خانه را هرس می‌کرد زیر لب شعر می‌خواند، با هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد یک بار قیچی را به هم می‌کوبید و یک شاخۀ خشک از درخت می‌افتاد. هنوز هم وقتی آرام‌آرام توی حیاط کوچک‌مان قدم می‌زند زمزمه می‌کند با خودش آنچه از حافظ و سعدی و مولانا در ذهن […]

نصرت رحمانی، شاعر عصیان

  نمی‌دانم نصرت رحمانی را از کی و کجا می‌شناسم و چه موقع به خواندن اشعارش روی آوردم. تنها چیزی که در ذهن دارم کتابخانۀ نه چندان بزرگ خانه بود که در هر ردیف آن کتابی از رحمانی به چشم می‌خورد و من هم می‌خواندم، فارغ از اینکه بدانم چه می‌گوید و چه چیزی میان […]