دسته: قصۀ من

از تجربه کردن نترس

چند سال متوالی برای گویندگی تلاش کردم و هر تمرین و سختی و مرارتی که داشت را به جان خریدم. ساعت‌ها جلوی آینه می‌ایستادم و آاااا و اوووو و ایییی می‌گفتم و دهانم را اندازۀ کف دستم باز می‌کردم تا کلمات و حروف خوب خودشان را جا بیندازند و از حنجره‌ام صداهای نو بیرون بریزد. […]

رؤیای آدم‌برفی

قدم اول را که برداشت صدای سنگریزه‌ها دلش را لرزاند، دوم، سوم… همین‌طور پیش می‌رفت و قِش‌قِش صدا توی گوشش می‌پیچید. سرعت گام‌هایش که زیاد شد انگار ریگ‌ها زیر پایش، مثل زنجیرهای فلزی که مدام به هم می‌خوردند فریاد می‌زدند. مادرش دوان‌دوان پشت سرش می‌آمد و توی کیفش خوراکی می‌ریخت و سفارش می‌کرد که دو […]