دسته: دل‌نوشته

آنچه مرا نکشته است

نوشت: «تو سمج و فضولی.» برای خودم نوشتم: «زهرا سرسخت و کنجکاو است.» کلمات و عبارات ظاهراً منفی، که دیگران در مورد من به کار می‌برند، در هر شرایط و موقعیت و با هر منظوری که باشد، را به اصطلاحی مثبت برمی‌گردانم و سعی می‌کنم همان را در خودم تقویت کنم. توی ذهن خودم مصداق‌های […]

بنویس، هر چی دلت خواست بنویس

هانیه عزیزم ندای درونم را دوست دارم. چرا که هر بار جایی به بن بست رسیده‎ام بهترین راه حل‌ها را پیش رویم گذاشته. این روزها صدایش از همیشه بلندتر است. وقتی با خودم حرف می‌زنم و بی‌قراری‌هایم صدا می‌شود و از حنجره می‌آید بیرون، با من می‌گوید بنویس. چه بنویسم؟ هر چه دلت خواست. همین […]

چرا زن‌ها نامه‌نویس‌ترند؟

  الهام گفت برایم جالب است که رمان «شب یک شب دو» بر اساس نامه‌های دو زن به هم نوشته شده. من تا به حال هر چه دیده‌ام نامه‌نگاری بین یک زن و یک مرد بوده. گفتم اما من زیاد دیده‌ام، نامه‌های رد و بدل شده بین مادرم و دوستانش. مجدداً سری به نامه‌های قدیمی […]

جمله‌برداری

نوشت: « تو بیش از توان جسمی‌ت فعالیت می‌کنی» -« کسی که کتاب نمی‌خونه چطور می‌تونه یه اثر فاخر رو از غیر فاخر تشخیص بده؟» -« کاش شام رو پیش ما می‌موندی» -« دلم می‌خواست بعد مرگ مادرم با من همدل‌تر بودی» -«چقدر رنگ توی زندگی تو جریان داره» -«برای تمام متن‌هات طرح می‌زنم.» -«توی […]

عشق در لحظه

بعد از دیدن فیلم روی راه شیری، ذهنم مشغول شد به تمام رابطه‌هایی که اطرافم می‌دیدم که گاهی عاشقانه بود و گاهی هم نه. به آن‌ها که پایدار بودند و به بعضی که از میانۀ راه یک جایی محو می‌شد و گم. چیزی که بعد از تماشای این فیلم و با توجه به معدود رابطه‌هایی […]

جدی گرفتن رؤیاها

نوشتۀ آخر وبلاگ قبلی‌ام را خیلی دوست دارم و گاهی برای مرور دوران نوجوانی‌ام آن را می‌خوانم. افسوس که بلاگفا طی اقدامی ناگهانی، چند سال ذوق و شوقی که با کلمه‌ها روی صفحۀ مانیتور تخلیه می‌شد را از بین برد. هر چند حالا شاید ارزشی نداشته باشند و حتی خنده‌دار به نظر برسند اما همۀ […]

زمان را گم کن

  مادرم همیشه می‌گفت: «کاری را پیش بگیر که زمان در آن گم باشد.» این حرف‌ها برای من که نوجوان بودم و عاصی و سرکش گنگ و مبهم بود. فکر می‌کردم چطور می‌توان زمان را گم کرد؟ مادرم بافتنی می‌بافت و شب‌ها تا دیروقت مجله می‌خواند، حالا می‌فهمم میان یک رج و دو رج بیشتر […]

۷ دلیل ساده برای خندیدن

این پست را برای پاسخ به سوالی نوشته‌ام که این روزها زیاد می‌شنوم. «چرا دختری که همیشه می‌خندد؟» نوشتۀ زیر شاید شعارگونه باشد اما چیزی است که با دل‌وجان حس کرده‌ام و از پس روزهای سخت و تلخ و سیاه، که مرا به جنگیدن برای زندگی واداشت برآمده است. ۱ در گذشته نمانده‌ام. بار سیاهی‌ها […]

جهان بدون ادبیات

  من از جهان بدون ادبیات می‌ترسم. جهانی بدون شعر، بدون غزل، بدون عشق و بدون راز. جهان مطلق، پر آشوب و پر از خشم. جهانی بی‌نیاز از اشک و خاطره. آن‌جا که کلمه‌ای نباشد تا عاشقانه‌ها سطر شوند‌، نامه شوند، شعر و غزل شوند و سوی یار روانه. بدون ادبیات کجای فلسفه، ریاضی، منطق […]

کلاف سردرگم زندگی

  انگشت‌های بلند و کشیده‌اش تند و تند حرکت می‌کرد و نخ‌های کامواییِ رنگی دور آن‌ها می‌چرخید. ساعت‌ها زل می‌زدم به آن دست‌ها که خسته نمی‌شدند از بافتن، آنقدر که چشم‌های من بی‌رمق می‌شد و به خواب می‌رفت. کلاف‌های گِرد روی زمین قِل می‌خوردند و هی کوچک‌تر می‌شدند تا من مشق‌هایم را که مانده بود […]